تبليغاتX
دختری ازماه عشق......!ماه آبان......!











دختری ازماه عشق......!ماه آبان......!

وبلاگی برای دل یه آدم....
بهناماو

 

سلام!(به خاطرقطع بودن تلفن منزل مابنده به جاي ۲۱آبان مجبورم

امروزجشن بگيرم (توي وبلاگ)اماتاريخ رودست كاري كردم)

تولد تولدتولدم مبارك

 مبارك مبارك تولدم 

مبارك

بيام شمعاروبفوتم

 تاصدسال زنده باشم.....

...............!

 

تتتتتتوووووووولللللللددددددممممم

مممممبببببببااااااااررررركككككككك

Rainbow

اينم كيك تولدم......!

 

دست بزنيد......دست دست دست....مگه نميگم دست بزن....؟

 

باباي......!

 

+نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت13:0توسط سحر |
بهناماو

سلام!

خوبین؟

ببخشیدبابت اینکه شنبه آپ نکردم......واقعا"معذرت میخوام حوصله نداشتم.....!

اون دفعه براتون نصفش روگذاشته بودم اینم بقیش تا آخرش.....!

باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم
 تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
 یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
 بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
 من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
 من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
 من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
 رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
 چیزها دیدم در روی زمین
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد
 قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
 من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 کاغذی دیدم از جنس بهار
 موزه ای دیدم دور از سبزه
 مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
 من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
 خک از شیشه آن پیدا بود
ککل پوپک
 خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
 خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
 و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
 پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
 مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
 شهر پیدا بود
 رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
 گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
 کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
 مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
 کلمه پیدا بود
 آب پیدا بود عکس اشیا در آب
 سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
 سمت مرطوب حیات
 شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
 دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفره دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تک جوان ازدیوار
 بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
 گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
 جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
 جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
 جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
 حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
 فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
 قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
 جغد در باغ معلق می خواند
 باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
 شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
 آب را دیدم خک رادیدم
 نور و ظلمت را دیدم
 و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
 جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 چک چک چلچله از سقف بهار
 و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
 من صدای قدم خواهش را می شونم
 و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
 من صدای وزش ماده را می شنوم
 و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
 و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
 آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
 روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
 هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
 مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
 تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
 من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
 من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
 سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
 مرگ در ساقه خواهش
 و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
 زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
 گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
 و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
 و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 و بیاریم سبد
 ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
 و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
 و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
 و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
 بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
 و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
 پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خک نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است
 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
 تور در آب بیندازیم
 وبگیریم طراوت را از آب
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس کنیم
 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی که به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
 مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
 مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
 مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
 مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
 بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
 کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
 چیز بنویسد
 به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
 که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
 روی ادرک  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

اثر:سهراب سپهری

بابای......! 

+نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت10:52توسط سحر |
بهناماو

سلام!نازنین دلبرا.....حال شما؟

من میخوام برم مشهدو٬وبلاگ هم دردست تعمیره  شنبه بعدازظهرآپ  میکنم......  به قول سنجد: (شنبه) برمیگردم.....!بابای......! 

+نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت7:16توسط سحر |
بهناماو

سلام!وبلاگ دردست تعميره به زودي باآپ هاي

 

 جديدبرميگردم.....به قول سنجد...:

 

برميگردم

 

باباي....!

+نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت17:3توسط سحر |
بهناماو

سلام!

قبل ازفوت مرحوم شکیبایی قرابودتوی آپم شعرموردعلاقموازسهراب بذارم بدلیل اینکه خیلی طولانیه تیکه تیکه براتون توی چندتا آپ میذارم.......!

تقدیم باعشق:

اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
 همه ذرات نمازم متبلور شده است
 من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
 من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 کعبه ام بر لب آب
 کعبه ام زیر اقاقی هاست
 کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل کاشانم
 پیشه ام نقاشی است
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
 خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
 اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
 پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
 پدرم پشت زمانها مرده است
 پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
 مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
 پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید :‌ چند من خربزه می خواهی ؟
 من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت ..........

تاآپ بعدی که ادامشوبذارم بابای....!

+نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت15:47توسط سحر |
بهناماو

سلام!

مرحوم شکیبایی روتوی خانه ی ابدیش به خاک سپردن البته روزیک شنبه امیددارم ومطمئنم که یک راست رفتن توی بهشت .......................!

قطعه ۱۴۴هنرمندان ردیف ۲۴.............روحش شادیادش گرامی......!

ویه خبربددیگه این روزاهی بایدخبربدبدیم..........امااین خبرممکن خوب هم بشه:

 آقای جمشیدمشایخی مدتی که دربیمارستان هستن ازهمه ی دوستان میخوام براشون دعاکنندتاحالشون بهتربشه...............ودوباره این بزرگ مرد پاک سرشت به عرصه ی سینماوهنربازگرده..........!

برای ایشون دعاکنیدوبرای مرحوم شکیبایی فاتحه بخونید.........موفق باشید.......!

بابای......!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت12:39توسط سحر |
بهناماو

سلام!

امااین بارسلامم نه شعری داره نه خوشحالی سلامی که دیگه شکایت ازدنیانیست سلامی که حاوی یه خبربده که ازدیروزدائما"توی هربرنامه توی هرشبکه توی تیتراول روزنامه ها توی اینترنت وهمه وهمه جاممکنه شنیده باشیدخبرمرگ یه اسطوره مرگ یه آدم بزرگ که همه روشكه كردچه دوستانش چه مردم عادي چه هنرمندامن كه براش گريه كردم ....يه چيزي هركي اين مطلب روخوندبراي شادي روح خسروشكيبايي يه فاتحه براش بخونه.......اينم بيوگرافيش كه توي اين چندسال گل كاشت......!

تقديم باعشق به روح بزرگ خسروشكيبايي:خسرو شکیبایی

زنگينامه

 خسرو شکیبایی (زاده ۱۳۲۳ تهران - درگذشت ۲۸ تیر ۱۳۸۷ به دلیل نارسایی قلبی[۱](بازیگر معروف سینمای ایران بود. او تحصیلاتش را در رشتهٔ بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان برد، تا پیش از انقلاب فقط در عرصه تئاتر فعالیت داشت و فعالیت حرفه‌ای در عرصه سینما را با بازی در فیلم «خط قرمز» (مسعود کیمیایی-۱۳۶۱) آغاز کرد. او در نزدیک به ۴۰ فیلم سینمایی بازی کرد.

 

دوران کودکی و نوجوانی

خسرو شکیبایی

خسرو شکیبایی در فروردین ماه سال ۱۳۲۳ در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد. در شناسنامه نامش «خسرو» است ولی خانواده و نزدیکان او را «محمود» صدا می‌کردند. پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ۱۴ ساله بود بر اثر سرطان از دنیا رفت. او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود، در حرفه‌هایی چون خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می‌کرد. در ۱۹ سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر رفت و بعد از مدتی به عباس جوانمرد، معرفی و به صورت کاملا حرفه‌ای بازیگر تئاتر شد. وی فارغ التحصیل بازیگری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۴۲ با بازیگری تئاتر آغاز کرد. وی در فیلم‌های هامون، کیمیا، کاغذ بی خط به ایفای نقش پرداخت. بازی در سریال‌هایی چون لحظه، کوچک جنگلی، مدرس، روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، آواز مه، تفنگ سر پر از دیگر نقش آفرینی‌های این هنرمند بود.

خسرو شکیبایی در هشتمین و سیزدهیمن جشنواره فیلم فجر به دلیل بازی در فیلم‌های هامون و کیمیا سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را دریافت کرد. این هنرمند ایرانی که به مواد مخدر اعتیاد شدیدی داشت [۳] و مدت‌ها از عارضه سرطان کبد رنج می‌برد، ساعت ۴ بامداد روز جمعه، بیست و هشتم تیر ۱۳۸۷، در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

دوران کاری

سینما

شکیبایی نخستین بار در سال ۱۳۵۳ در فیلم کوتاه و ۱۶ میلیمتری «کتیبه» به کارگردانی فریبرز صالح مقابل دوربین رفت و با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی-۱۳۶۱) به سینما آمد و تا سال ۱۳۶۸ نقش آفرینی‌هایی کرد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بعد از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی-۱۳۶۸) بود که نام خسرو شکیبایی بر سر زبان‌ها افتاد. او برای بازیش در همین فیلم از «هشتمین جشنواره فیلم فجر»، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت. او همچنین برای بازی در فیلم کیمیا (احمد رضا درویش-۱۳۷۳) بار دیگر برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر شد. او سومین سیمرغ خود را هم را برای بازی در نقش عادل مشرقی فیلم سالاد فصل (فریدون جیرانی) گرفت. از آخرین افتخارات شکیبایی هم دیپلم افتخار برای فیلم اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد) بود. [۴]

شکیبایی آخرین جایزه‌اش را از ششمین جشن ماهنامه «دنیای تصویر» برای بازی در فیلم «کاغذ بی خط» دریافت کرد.

پس از گذشت نزدیک به ۲۲ سال از اولین حضورش در فیلم کیمیایی، در فیلم حکم (۱۳۸۳) باری دیگر در فیلم وی در کنار عزت الله انتظامی ایفای نقش کرد.

او علاوه بر هنرنمایی در سینما و تئاتر، برخی از سروده‌های سهراب سپهری، سید علی صالحی و فروغ فرخزاد را به صورت دکلمه اجرا کرده بود.

در ۹ تیرماه ۱۳۸۷ در دومین جشن منتقدان سینمایی، جایزه یکی از برترین بازیگران سی سال سینمای پس از انقلاب را گرفت. [۵] او همچنین در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر، بازیگر و گوینده تیزر جشنواره بود.[۶]

تلویزیون

او در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش «سید حسن مدرس» بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم مجموعه‌های تلویزیونی در کنار هم و سرزمین سبز را روی آنتن داشت.

آخرین نقش‌آفرینی این هنرمند در فیلم تلویزیونی پیوند (سعید عالم‌زاده) و آخرین نمایش فیلمش، آشیانه‌ای برای زندگی (حمید طالقانی) بود که به مناسبت روز پدر از تلویزیون پخش شد.

مرگ

شکیبایی در ساعت ۴ صبح جمعه ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی در اثر بیماری سرطان کبد[۷] در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

در پی این رویداد، غلامعلی حداد عادل[۸] رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس و عزت‌الله ضرغامی[۹] رئیس سازمان صدا و سیما پیام تسلیت صادر کردند.

جوايز وافتخارات

·                     برنده سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر:

o                                بهترین بازیگر نقش اول مرد (هامون)، دوره ۸ (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۸

o                                بهترین بازیگر نقش اول مرد (کیمیا)، دوره ۱۳ (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۳

o                                بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (سالاد فصل)، دوره ۲۳ (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۳

o                                دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (اتوبوس شب)، دوره ۲۵ (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۵

·                     نامزد سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر:

o                                بهترین بازیگر نقش اول مرد (یکبار برای همیشه)، دوره ۱۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۱

o                                بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه به سایه)، دوره ۱۵ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۵

o                                بهترین بازیگر نقش اول مرد (کاغذ بی خط)، دوره ۲۰ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۸۰

·                     لوح زرین بهترین بازیگر مرد سایت ایران اکتور (بهترین‌های سال):

o                                برنده لوح زرین بهترین بازیگر مرد (کاغذ بی خط)، دوره ۳ - سال ۱۳۸۲

o                                نامزد لوح زرین بهترین بازیگر مرد (سالاد فصل)، دوره ۶ - سال ۱۳۸۴

o                                نامزد لوح زرین بهترین بازیگر مرد (حکم)، دوره ۶ - سال ۱۳۸۴

·                     بازیگر نقش اول مرد سال:

o                                دومین بازیگر نقش اول مرد سال (کاغذ بی خط)، دوره ۱۷ منتخب نویسندگان و منتقدان (بهترین‌های سال) - سال ۱۳۸۱

o                                کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش اول مرد (چه کسی امیر را کشت؟ دوره ۱۰ جشن خانه سینما (مسابقه) - سال ۱۳۸۵

کارنامه بازیگری

فیلم‌های سینمایی

·                     ۱۳۶۰ خط قرمز (مسعود کیمیایی)

·                     ۱۳۶۲ دادشاه (حبیب کاووش)

·                     ۱۳۶۳ صاعقه (ضیاءالدین دری)

·                     ۱۳۶۵ رابطه (پوران درخشندهدزد و نویسنده (کاظم معصومی)

·                     ۱۳۶۶ شکار (مجید جوانمردترن (امیر قویدل)

·                     ۱۳۶۸ عبور از غبار (پوران درخشندههامون (داریوش مهرجویی)

·                     ۱۳۶۹ جستجو در جزیره (مهدی صباغزادهابلیس (احمد رضا درویش)

·                     ۱۳۷۰ بانو (داریوش مهرجویی)

·                     ۱۳۷۱ یک بار برای همیشه (سیروس الوندسارا (داریوش مهرجوییپرواز را به خاطر بسپار (حمید رخشانی)

·                     ۱۳۷۲ بلوف (ساموئل خاچیکیان)

·                     ۱۳۷۳ کیمیا (احمد رضا درویشپری (داریوش مهرجوییدرد مشترک (یاسمین ملک نصر)

·                     ۱۳۷۴ خواهران غریب (کیومرث پور احمدعاشقانه (علیرضا داودنژادسایه به سایه (علی ژکان)

·                     ۱۳۷۵ سرزمین خورشید (احمد رضا درویش)

·                     ۱۳۷۶ زندگی (اصغر هاشمیروانی (داریوش فرهنگ)

·                     ۱۳۷۸ میکس (داریوش مهرجوییعشق شیشه‌ای، دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی)

·                     ۱۳۷۹ دختری به نام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور)

·                     ۱۳۸۰ مزاحم (سیروس الوندلژیون (ضیاءالدین دریکاغذ بی‌خط (ناصر تقواییاثیری (محمد علی سجادی)

·                     ۱۳۸۲ صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده)

·                     ۱۳۸۳ حکم (مسعود کیمیاییازدواج صورتی (منوچهر مصیریسالاد فصل (فریدون جیرانی)

·                     ۱۳۸۴ چه کسی امیر را کشت؟ (مهدی کرم‌پورعروسک فرنگی (فرهاد صبا پیشنهاد پنجاه میلیونی، ستاره‌ها (فریدون جیرانی)

·                     ۱۳۸۵ دست‌های خالی (ابوالقاسم طالبیاتوبوس شب (کیومرث پوراحمدرئیس (مسعود کیمیایی)

·                     ۱۳۸۶ شب

·                     ۱۳۸۷ امروز نه فردا

 آلبوم‌های موسیقی

·                     پری خوانی (سروده‌های فروغ فرخزاد)

·                     حجم سبز (سروده‌های سهراب سپهری)

·                     نشانی‌ها (سروده‌های سید علی صالحی)

·                     نامه‌ها (سروده‌های سید علی صالحی)

·                     مهربانی

·                     آلبوم سهراب (سروده‌های سهراب سپهری)

 

روحش شاديادش گرامي........!

باباي...!

+نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت21:45توسط سحر |
بهناماو

سلام!من چه جوری بگم به نظرات دیگران کاری ندارم هرکی خواست نظرمیده هرکی هم نخواست نظرنمیده مگه من یقتونوگرفتم گفتم نظربدیدچندروزی حالم گرفه بودآپ نکردم به همین سادگی لطفا"کسی بدون آدرس چیزی ننویسه یاآدرس یاخودشومعرفی کنه همین.......!

زندیگینامه ی سهراب تقدیم باعشق:

 

سهراب سپهری شاعر و نقاش کاشانی بود که در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

سهراب سپهری
زمینه فعالیت شاعر و نقاش
تولد ۱۵ مهر، ۱۳۰۷ / ۷ اکتبر، ۱۹۲۸
کاشان، ایران
مرگ ۱ اردیبهشت، ۱۳۵۹ / ۲۱ آوریل، ۱۹۸۰
تهران، ایران


 

 زندگی‌نامه

دورهٔ‌ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد۱۳۲۲)گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ‌ دوسالهٔ‌ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ‌ فرهنگ کاشان درآمد.

در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد.

سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت.

سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

 وفات

 
مقبره سهراب سپهری
مقبره سهراب سپهری

ری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

 سفرهای خارج از کشور

 نمایشگاه‌های نقاشی

صحنه غروب، اثر سهراب سپهری
صحنه غروب، اثر سهراب سپهری

از جمله نمایشگاه‌های نقاشی که سهراب سپهری در آن‌ها حضور داشت، یا نمایشگاه انفرادی وی بودند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

آثار ادبی

سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر شعرهای نیما بود و این تأثیر در «مرگ رنگ» به خوبی مشهود است. بعدها سبک او دستخوش تغییراتی می‌شود و شعرش با دیگر شاعران هم دورهٔ خویش متمایز می‌گردد. از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می‌توان به این عنوان‌ها اشاره نمود:

توی آپ بعدی شعرموردعلاقموبراتون مذارم بابای....!

+نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت11:3توسط سحر |
بهناماو

سلام!

تقدیم باعشق:

در جوی زمان در خواب تماشای تو می رویم
 سیمای روان با شبنم افشان تو می شویم
پرهایم ؟ پرپر شده ام چشم نویدم به نگاهی تر شده ام
 این سو نه آن سو یم
و در آن سوی نگاه چیزی را می بینم چیزی را می جویم
سنگی می شکنم رازی با نقش تو می گویم
برگ افتاد نوشم باد : من زنده به اندوهم ابری رفت من کوهم : می پایم من بادم : می پویم
 در دشت دگر افسوسی چو بروید می ایم می بویم
 

اثر: سهراب سپهري

باباي...!

 

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت17:11توسط سحر |
بهناماو

سلااااااااااااااام!حال شما؟ببخشیدکه چندوقت آپ نکردم....نتونستم....بازم بایدببخشید............یه شعرازسهراب گذاشتم..............تقدیم باعشق:

خانه ی دوست کجاست؟

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

اثر:سهراب سپهری

بابای...!

+نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت17:44توسط سحر |
بهناماو

سلام!من امروزحالم خيلي خوبه ......بهترازاين نميشم........دارم سعي ميكنم بهترازاين كه هستم باشم...............وبيشترازاين به خدانزديك بشم..........وبراي به حقيقت پيوستن روياهام تلاش كنم................اميددارم همه هميشه موفق باشند.....!تقديم باعشق.....:

حرف هاي ماهنوزناتمام

تانگاه ميكني

وقت رفتن است

بازهم همان حكايت هميشگي

پيش ازآنكه باخبرشوي

لحظه ي عزيمت توناگزيرمي شود

اي...........

اي دريغ وحسرت هميشگي

ناگهان

چقدرزودديرميشود

اثر:قيصرامين پور

تاآپ بعدي باباي ........!

 

+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت19:2توسط سحر |
بهناماو

سلام!خسته ام ٬خسته٬ خسته ودرمونده میخوام خودموبکشم ٬امانمیشه٬ میخوام گریه کنم٬ نمیشه٬ میخوام بایکی حرف بزنم ٬نمیشه.٬........لعنت به من ٬لعنت به این زندگی٬ لعنت به آدما٬لعنت به همه٬ چرامن زنده ام؟ من مرده ی متحرکم ٬یه مرده که همیشه باعث دردورنج دیگرانه.................. مرده ای که یه بختک روزندگیشه٬ یه بختک که هیچ وقت تازمانی که یااون ازاین جابره یامن ازاین دنیابرم سایه ی شومش ازسرم وزندگیم کنار نمیره ٬من آینده موتصورکردم گفت توهیچی نیستی وهیچی نمیشی......آرزوهات هم فقط مال الانه بعدا"که بزرگ شدی یادت میره چه آرزوهایی داشتی٬ یادت میره برای چی وقتت رو تلف میکردی......من بایدچی کارکنم که حتی مادروپدرم بهم اطمینان ندارن.............نه اطمینانی که نذارن برم وبیام منظورم :دوست داشتن دوست داشتنیه که هرگزنمیتونی درکش کنی .......هرگزنمیتونی...........!

خدا٬تورویادم نرفته چه توخوشی چه توغم همیشه بانامت شروع میکنم بانامت هم تموم میکنم................من به تونیازمندم به توخدا........برای همیشه وبرای ...........همیشه..........توکمکم میکنی حتی اگه بدترین بندت باشم کمکم میکنی....من مطئنم بعضی وقتامیخوای خودم یادبگیرم....من یقین دارم توبه من کمک میکنی......توهمه ی امیدمی ٬کسی که توغم توشادی باهاشم٬کسی که دردلام مال اونه اون همیشه دردودلام وگوش میکنه ..................توخداتوبزرگرترین بزرگترین هایی ومن به حرف های هیچکس اهمیت نمیدم جزتوتوهمه ی زندگی منی وتوهمه ی آرزوهای منی ومن هرچه دارم ومیخواهم بدست بیارم که به کمت بدست می آرم ازتودارم وخواهم داشت.............وما برای بودن هستیم وبرای ماندن میرویم وبرای رفتن میمانیم پس همیشه آرزومندیم.........آرزومند آرزوهاتون هستم...........بابای...!

+نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت21:38توسط سحر |
بهناماو

سلام!ببخشیدآپ نمیکردم................حالابایه شعرازقیصرامین پورآپ شدم..........!

تقدیم باعشق...............!

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

 مردمي که نام هايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي

تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند...

تابعدبابای.....!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت0:11توسط سحر |

بهناماو

سلام!حوصله ی هیچی روندارم حتی حوصله نداشتم آپ کنمامروز۸:۳۰ازخواب بلندشدم بعد۱۱:۳۰ خوابیدم ۲:۲۰بیدارشدم........دلم میخوادبازم بخوابم....ولی نه حس خوابیدن رو هم ندارم امرزیکی ازدوستام زنگ زدگفت تولدیکی ازبچه هاست......ذوق کردم امادیگه حال وحوصله ی تولدم ندارم باتلاقم که اصلا"دردی دوانکرد........دلم میخوادبرم یه جایی دادبزنم کمک....یانه دادبزنم....هرچی فقط دادبزنم فکرمیکنم دیگه کسی نیست دوروبرم دیگه کسی منونمیبینه بازقبلنادوسه نفرتحملم میکردن اماالان اون دوسه نفرم تحمل نمیکننم .....دیگه دوستی ندارم دیگه کسی به حرفام گوش نمیده همه آرزوهامو مسخره میکننمن دیگه دارم دوونه میشم یعنی شدم اززنجیرری بودنم گذشته رسیده به جنون .............عشق ..........تاحالایه عاشق شکست خورده دیدی؟معلومه که دیدی تودنیایک سوم آدما عشق شکست خورده داشتن..منیکی شون...حالم ازدنیاوآدمای توش بهم میخوره.....دیگه حوصله ندارم میخوام برم..........بابای....!

 

+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت16:33توسط سحر |
بهناماو

سلام!

منتظرنورم نوری که منوباخودش ببره یه جای دیگه نوری که برآورده شدن آرزوهاموبهم نشون بده کی به فکرمنه کی میگه سحری هم هست ؟بایدچه قدربکشم؟بایدتاکجابرم ؟بایدخودموبه کی ثابت کنم؟به خدایا...به مردم..با..به............زندگی یعنی چی ؟حالم ازاین جامعه وآدمای توش بهم میخوره؟همیشه یکی مجنون یکی لیلی یکی مجنون لیلی یکی لیلی مجنون..........سهراب واسه چی گفت:

زندگی مجذورآیینه هاست

زندگی گل به توان ابدیت 

زندگی ضرب زمین درضربان دلهاست

زندگی هندسه ی ساده ویکسان زمین است

این زندگی نکبتی اصلا"باشعرسهراب جوردرنمیاد....چرا؟

انگارتوی یه باتلاق بزرگ گیرکردم ونمی دونم چهد جوری ازش بیام بیرون کمکم کنید.........؟

بابای..........!

+نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت17:1توسط سحر |

بهناماو

سلام!ببخشيدنبودم....آخه تلفنمون قطع بودتازه ديروزوصل شد.........!براي معذرت خواهي تقديم باعشق...........!

به علي گفت مادرش يه روز........................!

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
 انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
 همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
 دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
 میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
 تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
 قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
 دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
 عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
 صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله

بابای........!

+نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت12:9توسط سحر |

بهناماو

سامبولیبولیکم!خواهرابرادربنده معذرت میخوام که اینقدردبهدیرآپ میکنم ...!گرفتاربودم....!ممنونم بابت نظرای زیادتون...........!

تولدي ديگر

همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
 که به اندازه یک پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد 

تا آپ بعدی بابای.....!
 

+نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت11:4توسط سحر |
بهناماو

سلام!

میدونین چراامروزآپ نشدم چون نظرنمیدین واومدم بگم 

تانظرندین آپ نمیشم.......!

+نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت17:48توسط سحر |

بهناماو

سلام!برای دومین بارسلام.....!ازنظرهای زیادتون که داره ازوبلاگم

میریزه بیرون ممنونم دستاتون دردنگیره اینقدرنظرمیدین..........!

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

اثر:فروغ فرخزاد

گرفته شده:سایت آوای آزاد

بابای....!  

 

+نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت19:34توسط سحر |

بهناماو

 

سلام!گلای باغ زندگی ..............!حال شما؟ متاسفانه چون نبودم آپ نشدم وحالاکه اومدم سریع آپ شدم .............!ادامه ی اون جمله های عاشقانس .....................!تقدیم باعشق....!


بزرگترین آرزویم این است که کوچکترین آرزوی تو باشم .
 
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ، ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد ، صدنامه فرستادم ای همه عشقم ، مسیجی نفرستاد کلامی نفرستاد .
 
روز وصل دوستداران یادباد ، یادباد آن روزگاران یادباد ، گرچه یاران فارغند از یاد من ، از من ایشان را هزاران یاد باد .
 
از اداره برق مزاحمتون میشم ، شاکی خصوصی دارید ، برق چشاتون یه نفر رو کشته .
 
نداری ، متاسفانه نداری ، البته تقصیر هم نداری ، نداری دیگه من چه کنم ، دست خودت هم نیست که نداری ، نداری دیگه ، لنگه نداری .
 
فرقی نمیکنه به اندازه دل گنجشک دوست داشته باشم یا به اندازه دل فیل ، مهم اینه که به اندازه یه دل دوست دارم .
 
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش ، من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود ، به امید روزی که تو فانوس شب من باشی .
 
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست ، حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست ، من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم ، افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست .

شماره کفشت را بفرست تا بزنم رو پیشونیم تا همه بدونند خاک پاتیم .
 
چقدر سخت است گل آرزویت را در باغ دیگری ببینی و هزاربار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زیر لب بگویی گل من باغچه نو مبارک .
 
عمری با عشقت نشستم ، به تو پیوستم و از خو گسستم ، ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود ، تورا دیدم پرستیدم شکستم .
 
گویند غروب جاییست که زمین آسمان را میبوسد ، امشب برای تو غروب میکنم ، کجایی آسمان من ؟

 
لاک پشتها هم عاشق میشند ، ولی تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه .
 
مهم نیست اس ام اس را میخونی یا نه ، مهم نیست جواب میدی یا نه ، مهم نیست که برات مهمم یا نه ، مهم نیست که دوستم داری یا نه ، مهم اینه که تو مهمی .
 
یه معما ، میدونی اونی که تورو به اندازه روشنایی تموم ستاره های آسمون دوست داره کیه ؟ جوابش خیلی سادست ، اسمشو بالای این اس ام اس نوشته .
 
تورا با تیشه ی عشقم ، میان مرمر قلبم تراشیدم ، از آن پس من تورا چون بت پرستیدم .
 
میگند خدا بهترین چیز را به بندش میده ، اما من بهترین بندش نیستم که تورا بهم داده .
 
هرشب برو کنار پنجره تا ستاره های ببینندت و حسودیشون بشه که ماهشون مال منه .

نمیگویم فراموشم نکن هرگز ، ولی گاهی بیاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی رفت از یادش .
 تابقیشونوبراون بیارم بابای................!

+نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت15:1توسط سحر |